خرید بک لینک
می خواستم لب بگشایم، آتش پاره بیرون ریزم، گویمت که دل پاره پاره شد ای جان چه نشسته‌ای، می‌خواستم سخن بازگویمت که بی تابی نه از حد بگذشت که همواره همانست و همواره به جاست و پایاست و در آتش هیچ ندانم که چه وقت حرارت فزون شد و چه هنگام از پای بنشستم و بر کنجی خمیدم و یادت در میان رخنه های تنم فریاد کرد که برون درآرم از این محنتکده‌ی هیچ گریز.می‌خواستمت؛ که نامت را صدا کنم و آوایم را به حرف‌هایت که به هم پیوسته بودند پرواز دهم. و همان مرغ که در دل پرمی‌کشید و به دیواره سنگی سینه‌ام برمی‌خورد در هوای

برچسب: نویسنده: نیکی حسین‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:21

آسمان سرمه‌ای

آسمان سرمه‌ای تیره با لکه ابرهای خاکستری کمرنگ و خجالتی که از باران کم رمق خجل و پراکنده شده بودند، بالای سرم؛ در کنجِ شیشه‌یِ پنجره‌ی اتاق، دام زیبایش را گسترده بود و چشمان من که پرندگان خفته و غمزده‌ای را می‌مانستند، به تمنای بال گشودن در خنکای نیلیِ بی انتهایش نمناک می‌شدند و دلم چون قاصدکی تلخ کام، محصور شده در رطوبت مردابِ استخوانیاش، پرواز را ایمان گسیخته بود و در افقِ تاریک شب، به گمراهی ستارگان میپیوست.

برچسب: نویسنده: نیکی حسین‌پور تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 20:21

صفحه بندی